سهم من از بهار
صبحی که ابر همسفر گردباد بود
سهم من از بهار نه باران که باد بود
آنجا که خنده خنجر و گریه بهانه است
دلواپسی من همه از اعتماد بود
در طرح قصه ای که نوشتند این زنان
بیداد گر تهمتن و حق با شغاد بود
دل را به هر بها. نه بهانه نمی خرید
بازار عاشقی چه خراب و کساد بود
چون جام عدل داده به ما این گروه مست
چون پیرزن مزاحم راه قباد بود؟
ساعتی بعد در کلاس کارشناسی ارشد از شعر سخن به میان است . کسی گفت از خودتان بخوانید . این غزل بود و کف زدن مهربانانه آنها.