سهم من از بهار
صبحی بهاری است در صف شیر ایستاده ام مردی به مرد کناری اش با اشاره به وزش باد بهاری می گوید بهار امسال همه باد بود و از باران خبری نیست . به فکر فرو می روم.تصویری شاعرانه به ذهنم می آید . پیر مرد شیر فروش پاکت شیر را به دستم داده است و به خانه بر می گردم.این واژه ها آرام آرام روی کاغذ نقش می بندد:
صبحی که ابر همسفر گردباد بود
سهم من از بهار نه باران که باد بود
آنجا که خنده خنجر و گریه بهانه است
دلواپسی من همه از اعتماد بود
در طرح قصه ای که نوشتند این زنان
بیداد گر تهمتن و حق با شغاد بود
دل را به هر بها. نه بهانه نمی خرید
بازار عاشقی چه خراب و کساد بود
چون جام عدل داده به ما این گروه مست
چون پیرزن مزاحم راه قباد بود؟
ساعتی بعد در کلاس کارشناسی ارشد از شعر سخن به میان است . کسی گفت از خودتان بخوانید . این غزل بود و کف زدن مهربانانه آنها.
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:9 توسط قلم سبز
|