صبحی بهاری است در صف شیر ایستاده ام مردی به مرد کناری اش با اشاره به وزش باد بهاری می گوید بهار امسال همه باد بود و از باران خبری نیست . به فکر فرو می روم.تصویری شاعرانه به ذهنم می آید . پیر مرد شیر فروش پاکت شیر را به دستم داده است و به خانه بر می گردم.این واژه ها آرام آرام روی کاغذ نقش می بندد:

صبحی که ابر همسفر گردباد بود

سهم من از بهار نه باران که باد بود

آنجا که خنده خنجر و گریه بهانه است

دلواپسی من همه از اعتماد بود

در طرح قصه ای که نوشتند این زنان

بیداد گر تهمتن و حق با شغاد بود

دل را به هر بها. نه  بهانه نمی خرید

بازار عاشقی چه خراب و کساد بود

چون جام عدل داده به ما این گروه مست

چون پیرزن مزاحم راه قباد بود؟

ساعتی بعد در کلاس کارشناسی ارشد از شعر سخن به میان است . کسی گفت از خودتان بخوانید . این غزل بود و کف زدن مهربانانه آنها.