از شغل انبیا تا رانندگی آژانس
امروز در دانشگاه برای یکی از دوستان آژانس در خواست کردم و سپس آن دوست محترم را تا پای ماشین بدرقه کردم که با تعجب فراوان دیدم معلم ریاضی سالهای دوره راهنمایی ام که از قضا معلمی موفق و شیک پوش و آراسته بود راننده این آژانس است سعی کردم تلاقی نگاهم را از او بردارم تا او شرمسار و من منفعل نباشیم. تا الان فکر می کنم که اشکال کار کجاست که یک معلم که نماد فرزانگی و فرهیختگی جامعه ماست باید پس از سالها خاک گچ کلاس خوردن اینک برای روزهای آسایش و راحت خود دغدغه معاش داشته باشد و در برابر فرزندان و احیانا نوه هایش احساس شرمساری کند و این گونه برای یافتن لقمه ای پای به جایی بگذارد که هیچگاه به آن فکر نمی کرده است.
این تب تند سودا زدگی و پول پرستی و همه چیز را با مادیات سنجیدن کمترین عوارضش همین صحنه هایی است که نباید ببینیم و به چشممان می آید.
دعا کنیم که کارمان درست شود و فرهنگ مداری بار دیگر به جامعه ما برگردد. روزگار ما روزگار بی توجهی به قشر معلم و از قلم افتادن نام آنهاست که سی سال پیش هر کس به خواستگاری می رفت یا در اداره ای کاری داشت چون معلم بود کارش روا بود و محترم بود و قابل ستایش. به راستی چه بر سر ما دارد می آید؟