چرا ادبیات(3)
در این دهه های نزدیک به ما جنبشی یامکتبی هر چند با نظریه پردازان کم تعداد و کم مایه شکل گرفت که در شکل ادبی آن( که مورد بحث ماست) از بیخ و بن منکر همه دستاوردهای ادبی می شدند و با برچسب زدن به شاعران بزرگ ایرانی آنان را مست(خیام)لاابالی و پوچ گرا(حافظ) دروغگو(سعدی) و ... نامیدند که نماینده بارز آن در ایران ما احمد کسروی است که تقریبا هیچ شاعری را قبول ندارد!
اما می دانیم که با این روحیه انکار گرایی و نفی همه چیز معمولا نتیجه ای گرفته نمی شود و دلیل آن هم این است که در این دهه ها چقدر بر طرفداران کسروی افزوده شده و چقدر رونق بازار ادبیات کم شده است؟و آیا امثال کسروی توانسته اند به جای توجه به ادبیات - که از نیاز فکری و معنوی مردم سرچشمه می گیرد- چیزی دیگر را جایگزین معرفی کنند؟
این که کسی ناگهان با هر نیتی دهان باز کند که ادبیات به کار نمی آید و به درد نمی خورد اگر چه پاسخ دادن به او خود زمینه بسیاری روشنگری ها خواهد شد اما از یاد هم نبریم که اثبات بدیهیات نوعی واپس گرایی و در جا زدن است به ویژه اگر فرد عیب جو دور از منطق و لجاج باشد گویند مردی از منکران خدا را به حوزه نجف اشرف دعوت کردند تا با برهان های گوناگون نفی خدا را به اثبات بدل سازند اما او صرفا در واکنش به همه آن برهان ها سخن مهمل خود را تکرار می کرد و چون از حوزه علمیه نجف بیرون آمد پیروزمندانه گفت تمام علمای بلاد از پس ادعای من برنیامدند!!!