چرا ادبیات ؟(2)
۱- اگر ادبیات ارزش و اعتباری ندارد و به قولی دوستمان اشعار ایرج و خیام و ... سراسر ترویج مستی و لودگی و بی عفتی است پس چگونه است که کسانی چون گوته و شیمل آلمانی و لافونتن فرانسوی و تاگور هندی و براون انگلیسی برتلس روسی شیفته زبان فارسی بوده اند و خود را عاشق سعدی و مولوی و حافظ می دانسته اند که از اشعار آنها مضامین مورد توجه امثال ایرج میرزا و توصیف مستی را بخوانند؟
آیا گوته که آرزو می کند یک بیت حافظ را از آن خود داشت صرفا عاشق رندی و شاهد بازی و ... بوده است؟ بی انصافی است که این گونه مفاخر جهانی خود را قربانی کنیم و بگوییم جز رواج بی ادبی کاری نکرده اند.
۲- آیا همین خیام به تعبیر دوستمان همیشه مست به چه می اندیشیده است که بازتاب تفکر او هنوز پس از نزدیک به هزار سال خواهان و خواننده دارد؟
شما شخص معتاد به دود یا الکل را دیده اید یا وصفش را شنیده اید آیا چنین فردی می تواند حرف هایی بزند که نه تا چند قرن بلکه تا فردا اعتبار داشته باشد؟ با این وجود می توان خیام را الکلی دائم الخمر معرفی کرد؟ به راستی این کدام شراب است که نشئه آن سخنانی خلق می کند که تا امروز تازه و قابل استناد است (جدا از کتاب های خیام در ریاضیات و نجوم)
۳- ما به دلیل خودباختگی موروثی با مشاهیرمان این گونه رفتار می کنیم و الا همین خیام در بدبینانه ترین داوری های فرنگیان شخصیتی مقبول است در ماجرای ۱۱سپتامبر اوریانافالاچی خبرنگار فقید ایتالیایی کتابی نوشت و مسلمانان را صرفا پرورش دهنده تروریست معرفی کرد و در نهایت گفت عصاره فکری تمدن(به قول او بی خاصیت اسلامی) یک فیلسوف به نام ابن رشد و یک شاعر به نام خیام است آیا این داوری ها گویای ارزش کار مشاهیر ما نیست؟