مرگ چنان خواجه نه کاری ست خرد
هفته گذشته استاد دکتر منوچهر مرتضوی رییس اسبق و استاد بزرگ ادبیات فارسی دانشگاه تبریز در روزهایی که با هشتاد و یکمین سال تولد ایشان مصادف بود درگذشت.
دکتر مرتضوی در سالهای آخر حکومت پهلوی ریاست دانشگاه تبریز را پذیرفته بود که با شروع اولین درگیری های سیاسی در دانشگاه استعفا کرده بود اما همان تصدی کافی بود تا ایشان برای سالهای زیادی از دوره پس از انقلاب از حقوق و مزایای بازنشستگی محروم باشد و از استاد دکتر دادبه شنیدم که در خانه ایشان لوله کشی گاز نبود و سرمای تبریز را استاد با چراغ کوچک نفتی سپری می کرده است.
ظاهرا در دوره اصلاحات به پایمردی حجت الاسلام دعایی و موافقت سید محمد خاتمی حقوق و مزایای استاد - مانند استاد دکتر محمد امین ریاحی - برقرار می شود که لابد از گناهان نابخشودنی آن دولت مستعجل یکی هم همین کارهاست.
فراموش نمی کنم که سال گذشته در حاشیه همایش انجمن استادان ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز آقای دعایی صادقانه به روحانی ای از گروه دولتیان می گفت که می خواهد به "زیارت" دکتر مرتضوی برود.
اکنون که او در میان ما نیست استاندار آذربایجان و شهردار تبریز و رییس دانشگاه اعلامیه های بلند بالا صادر کرده اند و فقدان او را مصیبتی بزرگ دانسته اند و بر جنازه او نماز خوانده اند اما یک بار هیچ کدامشان حاضر نشدند از استاد دلجویی کنند و یا اگر این کار کردند چنان در خفا و بی حضور رسانه ها بود که موقعیتی از ایشان به خطر نیفتد و به راستی مرگ چه قدر کارها را آسان می کند و روحیه ها و رفتار ها را دگرگون می کند. این بیت تلخ از دوست و همشهری استاد دکترمرتضوی - استاد شهریار- پایان بخش گفتار ما است به این امید که کمی به هوش آییم و با بزرگان خود چنین نکنیم :
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آیی که نیستم