شعر زیر را به صورت ناتمام در لابلای اشعار خود یافتم که مدت ها از طرح و شروع آن می گذشت . در این فرصت کامل شده آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند قرار می دهد هر چند که فضای این شعر با احساس و عاطفه مطلوب بسیاری از دوستان همخوانی ندارد اما همین که این دوستان آن را بخوانند و نقد کنند برای من مایه مباهات است.
پیشاپیش از این نقد و نگاه دوستان سپاس مند و سرفراز است.
گدا
نشسته است و شمارد به اشک رهگذران را
مگر که باز بیابد دوباره گرمی نان را
نشاط ساز همه شهر لحظه های جوانی
سپرده بود به نجوای غصه حجم دهان را
صدای سکه هر سنگفرش هستی او بود
برای او که به دل داشت رنج باج ستان را
کنار سرد خیابان به دور آتش یاران
شنیده بود کسانی چنین کنند چنان را
ولی خیالش زین حرف بی خیال نشسته است
سپرده بود به دست خدا عنان امان را
ز بس که ذکر و دعا می شنید و گرسنه می خفت
نمی گرفت نگاهش فقیه مساله دان را
زهی گدای کنار گذر که از سر عزت
نمی خرید به نانی نگاه مرد دکان را
گدای میکده بود و صفای اشک نیازش
دگر به خنده نمی کشت جان درد کشان را
بهار شاخه امید او جوانه زند کاش
چنان که طی کند امسال رنج راه خزان را